نخستین دورهی مسابقهی داستانک نویسی
بعد صبحانه نوشته کتایون آموزگار رتبه اول با ۲۵/۳۴ امتیاز
سفر نوشته نگار علیاکبرزاده رتبه دوم با ۷۵/۳۳ امتیاز
تصویر نوشته امین فولادی رتبه سوم با ۷۵/۲۸ امتیاز
جوایز نویسندگان ساعت ۳ بعدازظهر یکشنبه ۲۵ اسفند تقدیم میشود. نشانی مکان اهدای جوایز به پست الکترونیکی مدعوان ارسال خواهد شد.
نکتهای مهم: نهایت امتیازی که هر داستان میتوانست از مجموع امتیازهای داوران کسب کند ۸۰ امتیاز بوده است.
خوانندگان محترم، نویسندگان گرامی
داوران مسابقه داستانکنویسی هزاردستان، ده داستانک راه یافته به مرحله نهایی را با التزام به این موارد داوری خواهند کرد؛
1- از آنجا که داستانهای موسوم به مینیمال باید با اقل کلام حرف خود را برسانند – خاصه وقتی که نویسنده ملزم به استفاده از تعداد محدودی واژه باشد - لازم است از زبانی شسته رفته برخوردار باشند و از عبارات و کلمات زائد بپرهیزند. هر داور به زبان هر اثر از صفر تا 2 امتیاز خواهد داد.
2- جذابیت رکن رکین داستان است و مادامی که اثری ملالآور باشد، خواننده بالمآل آن را پس میزند و عطایش را به لقایش میبخشد. در این شک نیست که جذابیت یک اثر – اینجا مینیمال – مرهون پرداخت درست و ششدانگ همهی عناصر سازنده آن از قیبل محتوا، اجرا، زبان و علیهذاست، با این همه، آنچه در وهله اول یک داستانک را گیرا میکند، ذکاوت نویسنده در شکار ایدههاست. ایده در این مسابقه از صفر تا 3 امتیاز دارد.
3- اما آیا ایده به تنهایی کافی است؟ فرق ایده با داستان چیست و با طرح چه تفاوتی دارد؟ آیا نه اینکه یک ایده را میتوان با تکنیکهای مختلف اجرا کرد؟ آیا نویسنده یک اثر را به تعدد و تنوع اجرا کرده است یا اولین گزینه، آخرین انتخاب او بوده است؟ اجرا در این مسابقه از صفر تا 2 امتیاز دارد.
4- تا اینجا صحبت از ظرف بوده است. مظروف نیز به واقع جزوی از عناصر جذب کننده مخاطب است. محتوا – نه صرفا پیام، که جانمایه کلام – از صفر تا 2 امتیاز دارد.
5- عنوان جزوی از داستان است و در این مسابقه یک امتیاز دارد.
منتظر اعلام نتایج باشید.
ده داستانک راه یافته به مرحله نهایی مسابقه داستانکنویسی هزاردستان، با جمع آرای مثبت و منفی خوانندگان مشخص شدند. این داستانکها از میان 81 اثر راه یافته به مسابقه بیشترین امتیازها را کسب کردهاند:
یادگاری
بعد صبحانه
شمر
سفر
توهم
تک فرزند
تصویر
چیزی در رحمم
شاید یک رویا باشد
چشمان آبی رنگ سگ
سه نویسنده اول این مسابقه 20 اسفند معرفی و جوایز آنها تا 25 اسفند تقدیم میشود. مکان اهدای جوایز و اختتامیه جشنواره را همزمان با اعلام اسامی نفرات برتر مشخص میکنیم.
امتیاز تمامی داستانکها بعد از مشخص شدن نفرات برگزیده اعلام خواهد شد.
تمامی آرا و حتی نظرات مردود نیز - که ثبت شده بودند - تایید شدند، مگر آنها که خصوصی بودند. طبیعی است که از این رایهای منتشر شده بعضی - چون مقررات رای دادن را رعایت نکرده بودند - در محاسبه نهایی منظور نمیشوند. انتشار رای و نظر به معنی پذیرفته بودن آن رای و نظر نیست.
دوستانی مانند نگین کارگر، لادن ثقفی، رضوانی، س.ر، امین فولادی، شیرین اکبرزاده و برخی کسان دیگر، همه یا بعضی آراشان را خصوصی نوشته بودند. نام بردیم تا اگر از رایهاشان خبری ندیدند بدانند علت چه بوده است.
جز اینها که گفتیم، هر چه بوده است منتشر شده است. راه یافتگان به مرحله نهایی تا هفته بعد معرفی میشوند.
نویسندگان و شرکت کنندگان مسابقه داستانکنویسی هزاردستان
روز شنبه سوم اسفند، رایهای خوانندگان منتشر میشوند. از میان این 81 داستانک که خواندهاید، ده داستانک به مرحله نهایی وارد میشوند.
شیوه محاسبه امتیازها به این ترتیب است:
- هر داستانک به ازای هر رای مثبت 5 امتیاز میگیرد و به ازای هر رای منفی 3 امتیاز از دست میدهد. بنابراین، ده داستانک مرحله نهایی با احتساب بیشترین امتیاز انتخاب میشوند.
- چون این احتمال هست که امتیازهای چند داستان با هم برابر باشد، تعداد داستانهای مرحله نهایی نیز به تبع افزایش خواهد یافت.
تبصره 1: همانطور که پیشتر هم گفته بودیم، آن دسته از کسانی که با اسامی غیر واقعی رای دادهاند باید به سوالی که به ایمیل آنها میفرستیم یا در بخش نظرات خصوصی وبلاگ یا وبسایتشان میگذاریم، تنها در بخش نظرات خصوصی هزاردستان جواب بدهند.
تبصره 2: آرای کسانی که آدرس وبسایت یا ای میل خود را درج نکرده باشند در داوری محاسبه نمیشود.
داوران مرحله نهایی اینها هستند:
زهرا نوری – مریم منصوری - حنا گلکار– مانیا پاکپور - علی قلیپور – علی کرمی - علیرضا روشن - یونس لطفی
به لطف دوست و همکارمان عباس حسیننژاد امکان بازدید وبلاگ هزاردستان در آدرس http://www.minimalstory.ir فراهم شد. از این پس مسابقه را در این نشانی نیز میتوانید دنبال کنید. مینیمال استوری دات آی آر را به دوستان خود معرفی کنید.
چند تن از دوستان به اشتباه دریافته اند که منظور از "داوری داستانکها از روز سوم بهمن ماه آغاز میشود" این است که روز سوم بهمن نیز میتوانند داستانکهای خود را برای مسابقه ارسال کنند که کردهاند. حرفی نیست. از میان چندین داستانکی که در این روز به دست ما رسیده است، چهارده داستانک را به لیست آثار راه یافته به مسابقه داستانک نویسی هزاردستان افزودیم که خوانده شوند و البته داوری. اولین داستانک به لیست افزوده شده "حواس پرت" و آخرینش "آرزو" نام دارد. تاریخ ثبت آثار جدید ساعت 0:0 در تاریخ جمعه چهارم بهمن است. با این حساب، حالا هشتاد و یک اثر آمادهی داوریاند.
از دوستانی که رای صائب خود را بر داستانکهای ثبت شده در تاریخ چهارشنبه دوم بهمن مرقوم فرموده اند درخواست میشود به آثار جدید نیز رأی بدهند.
نکتهی دیگر در مورد خصوصی شدن نظرات؛ یقین داشته باشید که به صلاح است و اگر ما این نکته را دیر دریافتیم حکایت آزمونی است که به خطا میافتد تا گزینهای بیخلل جایگزینش شود که بیشک، شما در آزمودنش ما را انصاف داده و همراهی خواهید کرد.
و جواب به یک سوال تکراری: اسامی داوران به زودی اعلام خواهد شد.
رفقا سلام. بار اول که پستی را با موضوع زمان انتشار داستانکها در وبلاگ هزاردستان نوشتیم از شما خواستیم اگر پیشنهادی در این باره دارید از طریق جیمیل به ما اطلاع بدهید. و خب! هیچکس پیشنهادی نداد. حالا دیگر تحمل کنید. کارها شده است. شائبه اینکه ممکن بود سوم بهمن هم جزو مهلت ارسال اثر باشد چندان پذیرفته نیست، چرا که نوشتیم داوری آثار از سوم بهمن آغاز میشود. از یعنی چه؟! با این همه، برای انتشار آثاری که دیرتر از موعد به دست ما رسیدهاند فکری خواهیم کرد.
نکته دیگر اینکه بسته به خواسته خوانندگان، منبعد نمایش نظرها را عمومی نمیکنیم. موفق باشید و خوددار. تمرین انصاف کنیم نه آیا که بهتر است؟ اثر را نگاه کنید - قبل از اینکه رای بدهید - و رای را بر اساس برداشت خودتان بدهید. سنت خوبی نیست سنت پیروی از این و آن!
* درگذشت پدر همکار خبرنگارمان خانم آمنه فرخی را به او تسلیت میگوییم.
حاضر شد بله رو بگه و ازدواج کنه. بچه که بود ساعت مچی خیلی دوست داشت اما هیچ وقت نداشت. سال ها گذشت اما همچنان ساعت مچی نداشت . تا اینکه یه روز فهمید اگه ازدواج کنه میتونه ساعت داشته باشه یکی مال اون یکی مال شوهرش. پس با تمام آگاهی این کارو کرد. .بله رو گفت و داماد هم دستشو گرفت و ساعت مچی رو روی دستش بست .دختر خوشحال شد و داماد رو بوسید . بعد از اون دیگه یادش نیومد که چرا ازدواج کرده بود اما ساعتشو همیشه دوست داشت و تا آخر عمر با ساعتش به خوبی و خوشی زندگی کرد .
عصر که می شه حالت تهوع می یاد. یه چیز سنگین, خیلی سنگین که رنگش کبوده , می یفته روی گردن و شونه هات. دهن ات مزه ی سگ مرده میده. نمی دونی سگ مرده چه طعمی داره ولی قشنگ معلومه که بعضی موقع ها آدم دهنش مزه ی سگ مرده میده.
سردی بستنی قیفی توی دهنت با معده خالی می ماسه که دلت خدا می خواد.
بعدش می دونی چی کار می کنی؟ فقط یه لبخند گنده ی بی دلیل می یاد روی صورتت با کلی کلمه ی تکراری روی لب هات که حالا بوی سگ مرده میده.
مش سلمان . كارگر. زن وپنج تا بچه . صبح تا شب كار.سيلي. صورت سرخ. صف اول نماز.
مش سلمان . طبقه سوم . سقوط. بيمارستان. عصا. بيكاري.
مش سلمان. كارفرما. دعوا.قرارچي؟ قرارداد چي ؟ فحش.درگيري. زن وبچه. گرسنگي.شكايت . بروفردابيا. دختردم بخت. قرض. ندارم ندارم ها.
مش سلمان.چرخ دستي. انگور فروشي . پاي لنگ. بدوانگوردارم.خفه شو سرظهره.چرادادمي زني؟انگورهاي مانده. مامور.سد معبر. دعوابيكاري.
.شرمندگي . دو دل. نكنم چه كاركنم.
مش سلمان. آب انگور. حرارت . بطري.مشتري پشت مشتري. موسيوسلمان. پول. سيري. صف اول نماز.
شاخم در ميان شكاف صخره اي گير كرده است. يك نفر با اره به سمتم مي آيد تا شاخم را ببرد ، سمم را به سينه اش مي كوبم و او را نقش زمين مي كنم .از تكان خوردن من صخره فرو مي ريزد.
هم اكنون با گنجشكان كوچك آسمان به پرواز در آمده ام و شاخم سالم است.
از اين بالا مي توانم مرتعي را ببينم كه گاو ها در آن علف مي خورند ولي هيچ كدام شاخ ندارند.
پيرمردهر روزسر چهارراه مي ايستاد و داد مي زد: سه بسته كبريت هزار تومن. بد و كه داره تموم مي شه.
قيمت مناسبي مي فروخت و هميشه هم مشتري داشت. اما روزي هر چه داد زدكسي مشتري كبريت هايش نشد. آن روزپيرمردحواسش نبود كه داد مي زند: يك بسته كبريت هزار تومن.
دقايقي پيش در استخر بزرگي واقع در پايتخت كشورمان ،يك آميب متولد شد .
مادر اين آميب به خبرنگار واحد مركزي خبر گفت تصميم دارد فرزند خود را براي تحصيلات عالي به آب هاي آزاد جهان بفرستد و از دولت تقاضاي بورسيه كرده است...
"نمی دونم وقتی پیشم هستی و توی بغلمی احساس آرامش و امنیت می کنی یا نه؟ ولی آرزومه که اینطور باشه."
جمله هاش داشت از پشت تلفن می خورد روی گردنم ,از روی گردنم سر خوردند و همین طور پایین رفتن تا به نوک انگشت های پام رسیدن ,یه حرکت کوچولو به پام دادم وجمله رو انداختم روی فرش اتاق تا بهتر بتونم ببینمش ; وقتی جمله رو دیدم , چطوری می تونستم بگم:"عزیزم من وقتی پیشت هستم هیچ احساسی ندارم. مطلقا هیچ!
مرد كه شيفته شد ديگر چيزى نمىدید جز زن. اگر زن مىگفت طاووس، مرد به هندوستان مىرفت و اگر زن هوس پنگوئن مىكرد، مرد سفر به قطب جنوب را به جان مى خريد چه رسد به چغندر پخته در شب عيد و تخم كفتر در شب يلدا. اينگونه بود كه وقتی زن برانگيخته از ديدن عكس اسكلت دو عاشق كه دست در دست هم به گور خفته بودند فرياد كشيد: "آه، اى كاش ما هم اينگونه بميريم"، مرد معطل نكرد، با چكش بر جمجمهِی زن كوبيد، خودش سم خورد و دست در دست زن در آغوشش دراز كشيد.
آن روز، روز تولدش بود. ساعت نزدیک 6 بود که با حوصله آرایش کرد.بلیط تئاتری را که از چند هفته قبل برای آن شب رزرو کرده بود در کیفش گذاشت و از خانه خارج شد.بعد از تئاتر شام مفصلی در یک رستوران مجلل خورد و به خانه اش که به تازگی اجاره کرده بود بازگشت.مشغول نوشتن وقایع مهم سال قبل در دفترچه یادداشت سالانه اش بود که تلفن زنگ زد.شماره مشتری قدیمی اش را شناخت.گوشی را برداشت و گفت:شب های تولدم کار نمی کنم و تلفن را قطع کرد.
چراغ ها قرمزند. آواها خاموش . همه به هم خیره . پلیس سوت میزند، حرکت همه با هم . هیچ کس به دیگری نگاه نمی کند.باران تندتر میبارد . درختان برهنه ، سایه ها همه خیس ، جرثقیل ها بیکار ، زن و مرد سر به زیر .انقلاب نزدیک .
مرد راننده برف پاکن را روشن خاموش روشن میکند ، خانوم انقلابه پیاده میشی ؟ بله آقا هر جا که بشه.داشتم تصميم مي گرفتم از آبشار كوچكي كه در اين نزديكي است بالا بروم و در دريا زندگي كنم ، يا اينكه در همين رودخانه بمانم، و يا به بركه ي پايين دست بروم.
اما گويا ماهيگير زودتر از من تصميم خود را گرفت ؛چون بي درنگ از ميان ماهي هاي درون تورش مرا انتخاب كرد.
كارش رنگ كردن مردم بود.البته يكي از كارهايش. مادرش مي گفت: پسر آخه اين هم شد كار. اين كارها آخر و عاقبت نداره. خدارو خوش نمياد.
پسر مي خنديد و مي گفت: يه جوري حرف مي زني انگاردارم خلاف مي كنم. مادر اين كارم بهتر از دستفروشي و كارهاي ديگه س. به خصوص وقتي بازي ها ملي يا دربي باشه.
خیلی وقته که شلوارم میفته, سه ماه که با بابام آشنا شدم و حالا می تونم کمربندش رو بگیرم , حتی صبح ها هم که می خوام برم بیرون ,چون نمی دونم چه طوری باید کمربند رو ببندم ,بابام برام می بنده.
خوشحالم که دیگه شلوارم توی خیابون نمی یفته. وقتی توی خیابون بالا پایین می پریدم , بعدش هی باید یه جوری , یه جوری که که هیچ کس نفهمه شلوارمو می کشیدم بالا. رفیقمم شلوارش می یفته ولی به جای کمربند یه کش مشکی دور شلوارش بسته , باباش هنوز با اون آشنا نشده.
زنگ درخت رو میزنم ، آواز کلاغ رو میشنوم از تنه اش بالا میرم و در رو پشت سرم میبندم و فکر میکنم اون قوهای توی باغ ملی کجا میمیرند؟!
برای دیدن و خواندن داستانکها به طور مستقل، پیشنهاد میکنیم به بخش آرشیو موضوعی وبلاگ بروید و روی عبارت آثار راه یافته به مسابقه داستانکنویسی هزاردستان کلیک کنید. داستانکهای شما سه صفحه را به خود اختصاص دادهاند. از خوانندگان میخواهیم هر سه صفحه را ببینند. اولین داستانک "زیر نور ماه" و آخرین داستانک منتشر شده "نگاهی که میشکند" نام دارد.
کسانی که در نوشتن علاقهمند به رعایت نیمفاصله هستند اینجا را کلیک کنند. پس از اجرای این نرمافزار، به جای اسپیس برای فاصله، از شیفت و اسپیس برای نیمفاصله استفاده کنید. در این برنامه، ویرگول به جای شیفت و ف، با شیفت و ع اجرا میشود. البته با فعال کردن کلیدهای مبدل این نرمافزار به راحتی میتوانید جای تناوین و اعرابها و نشانههای نگارش را بیابید.
هزاردستان را تبلیغ کنید و کار یکدیگر را بخوانید.
* کسانی که به هزاردستان لینک دادهاند ما را مطلع کنند تا به وبلاگشان لینک بدهیم.
امروز سوم بهمن و موعد درج داستانکهای ارسال شده به "نخستین دورهی مسابقهی داستانک نویسی هزاردستان" است. از میان آثار ارسالی، ۶۷ اثر قواعد شرکت در مسابقه را رعایت کردهاند که برای داوری در اینجا قرار داده میشوند. به این موارد توجه کنید:
- داستانکها بدون نام نویسنده منتشر شدهاند تا رای به اثر داده شود نه به نام.
- برای ثبت نظر، درج نام و نام خانوادگی حقیقی و نشانی پست الکترونیکی یا وبسایت و یا وبلاگ ضروری است. نظراتی که این نکته را رعایت نکنند و نظرات خصوصی فاقد اهمیت هستند. هر فرد روی هر داستانک تنها میتواند یک بار نظر بدهد.
- از میان ۶۷ داستانک زیر، ۱۰ اثر با رجوع به آرا خوانندگان انتخاب شده و به مرحلهی بعد راه مییابند.
- رای خود را اینگونه بنویسید:
من به این داستان رای مثبت میدهم
من به این داستان رای منفی میدهم
من درباره این داستان نظری ندارم
- این مرحله از مسابقه تا سوم اسفند به مدت یک ماه ادامه خواهد داشت.
- هزاردستان را هر جور که میتوانید تبلیغ کنید تا خوانندگان داستانکها بیشتر باشند.
مثل هر روز نتوانست ببیند که بانویی با گیسوان رقصان، به جای رفتن، سر برمیگرداند و به رویش لبخند میزند؛ با اندامهایی ظریف، که در باد موج میخوردند، و چشمانی که در اعماقش شوقی جادویی بود؛ گویی در نگاه و لبخندش، زندگی آرام آرام بال می گسترد و همه جا را میپوشاند. اکنون حس کرد که بانو پس ازسالها مصمم است به راه خودش میرود. با نگاهی که در حال خشک شدن بود، و ردی از طلسمی که آرام آرام میشکست...
پیرمرد نگاهش را از روی عکس لغزاند و سیگاری آتش زد. کنار پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد. برف میبارید...
دو نفر مورد عفو خداوند قرار گرفتند و از جهنم به بهشت رفتند. بهشتیان از یکی پرسیدند "به کدامین گناه به جهنم رفتی؟" پاسخ داد "در راهی سوار بر الاغ میرفتم، شب شد، افسار الاغ را به پایم بستم و خوابیدم، نیمه شب الاغ راه افتاد و مرا به دنبال خود مبکشید، دستم به هیزمی گرفت، آنرا بر زمین کوبیدم و الاغ را به آن بستم، صبحدم که خواستم راه بیافتم هیزم را درنیاوردم تا رهگذری الاغش را به آن ببندد".
از دیگری پرسیدند "تو چه گناهی کرده بودی؟" پاسخ داد "روزی هیزمی را که چون میخ به زمین فرو شده بود درآوردم مبادا پای رهرویی به آن بگیرد".
هیچ کس تصور نمیکرد یک سال بعد از آوردنش به خونه، مامانی بالاخره حامله بشه. روزها بغل مامان دراز میکشید و با تعجب زل میزد به شکم ورم کردش، گاهی هم دستای نرمش رو آروم روی شکمش میذاشت.
***
اون روز سوار ماشینش کردن و بردنش گردش، سرشو از شیشه بیرون گذاشته بود و باد توی موهاش میپیچید، در که باز شد مثل همیشه فرزی پرید بیرون، صدای گاز ماشین که اومد روشو برگردوند و دور شدن ماشین رو دید، بعد از اون روز گشتن دنبال غذا و فرار از دست سگهای ولگرد هیچ وقت بهش فرصت نداد به ارتباط شکم باد کرده و تنها شدنش فکر کنه.
تصور کاری که میخواست بکنه عرق سرد روی پشتش میشوند، وارد بانک شد، نوبت گرفت و روی یک صندلی خالی نشت، نقشه اش رو توی ذهنش مرور کرد، سعی داشت اضطرابش رو پنهان کنه، دستش رو توی جیبش برد و بسته ای که به دقت ته جیبش پنهان کرده بود رو لمس کرد. اگه به باجه دیگه فرستاده میشد همه نقشه هاش بهم میخورد.
نوبتش شد، بلندگو شماره رو دوباره اعلام کرد، به طرف باجه رفت
-سلام خانم "س" لطفا موجودی حسابم رو بدید؟
-سلام، امروز باره چهارمه موجودی میگیرید!
***
از بانک اومد بیرون، جعبه حلقه رو توی جیبش لمس کرد، بازم جرات نکرده بود تقاضاشو بگه.
مرد که خیلی عاشق بود، پشت شیشۀ آسمانخراش نشسته بود و سیگار میکشید. مرد آنقدر عاشق بود، که وقتی آخرین پک را به سیگار زد، یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد؛ نه خودش را.